wisprad

عکس من
نام:
مکان: Paris, Il-de-France, France

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴

هتل كاليفرنيا

Hotel California
The eagles
هتل کالیفرنیا
ملک محسن قادری


این ترانه ای بود که گروه ایگلز در سال 1977 شش سال پس از پیدایی خود خواند و روانه بازار کرد. گروه را دان فلدر، دان هنلی و گلن فری پدید آوردند. تا امروز این ترانه هوادارانش را از دست نداده و در زمره جاودانه های آواز به شمار می رود. سروده « هتل کالیفرنیا » کمی پیچیده است،هم از دید واژگانی و هم از دید درون مایه. سروده ای است نمادین، چه بسا با نگاهی به جهان پس از مرگ. هر کس می تواند هر برداشتی از آن بکند و هرکس می تواند هرگونه بخواهد آن را به زبانی دیگر برگرداند. همچون همه سروده ها و نگاشته های شعری یک رویه بیرونی و یک رویه درونی دارد. و مانند همه سروده های دیگر، برگردانش کار آسانی نیست چون خیلی از زیبایی هایش را در برگردان از دست می دهد. این برگردانی آزاد از ترانه « هتل کالیفرنیا »ست ودر جاهایی از واژگان و ساختار آن پیروی نمی کند. زمان داستانی آن در نگارش انگلیسی، گذشته است و در این برگردان اکنون است، اکنونی که به گذشته پیوسته است
هتل کالیفرنیا
در تیره راهی خالی و بی عبور
سردر باد سرد فرو برده ام
هوا از بوی تند کولیتاس آکنده است
پیش چشمانم در دوردست
سوسوی نور ی پیداست
سرم سنگین و چشمانم کم سو می شود
باید شب جایی بمانم
زن آنجا در آستانه است
صدای زنگ ورود به گوشم می نشیند
اندیشه می کنم که
این می تواند بهشت یا دوزخ باشد
زن شمعی می افروزد
و راه را نشانم می دهد
در راهرو صداهایی می آید
به گمانم می گویند
«خوش آمدید به هتل کالیفرنیا»
چه جای قشنگی
چه جای قشنگی
چه دیدار دل پذیری
هتل کالیفرنیا اتاق زیاد دارد
هر موقع سال
هر موقع سال
می توانید اینجا اتاقی بیابید
می توانید اینجا اتاقی بیابید
فکرش ململ چروک خورده است
مرسدس بنز گرفته
کلی پسر خوشگل توی دست و بال دارد
که رفیق صداشان می کند
همان ها که توی حیاط می رقصند
درتابستان زیبا که عرق ريزان است
بعضی ها برای یادآوری می رقصند
بعضی ها برای فراموشی
به پیشخدمت می گویم
خواهش می کنم شراب بیاورید
می گوید
این وضع را از سال 1960 نداشته ایم
در این حال آن صداها از دوردست به گوش می رسند
کافی است نیمه شب برخیزی
و بشنوی که می گویند
«خوش آمدید به هتل کالیفرنیا»
چه جای قشنگی
چه جای قشنگی
چه دیدار دل پذیری
در هتل کالیفرنیا به آن می رسند
چه شگفتی غریبی
چه شگفتی غریبی
ادله هایت را بیاور
سقف از آبگینه است
و باده گلگون در یخ
زن می گوید
ما اینجا همه در بندیم
در بند دلبستگی های خود
درتالار
گردآمده اند برای جشن
ضرب خنجرهای پولادین شان را بر آن فرو می آورند
و نمی توانند به آسانی هیولا را از پا درآورند
آخرین چیز یادم است
می دویدم سوی در
باید راهی به بازگشت می يافتم
نگهبان شب آرام گفت
ما کارمان پذیرفتن ست
حسابتان را هم هر وقت خواستید می توانید بپردازید
اما از اینجا بیرون نمی روید

Hotel California
On a dark desert highway
Cool wind in my hair
Warm smell of colitas
Rising up through the air
Up ahead in the distance
I saw a shimmering light
My head grew heavy,
and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway
I heard the mission bell
And I was thinking to myself
This could be Heaven or this could be Hell
Then she lit up a candle
And she showed me the way
There were voices down the corridor
I thought I heard them say
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely place
(background)
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year Any time of year
(background)
You can find it here
You can find it here
Her mind is Tiffany twisted
She's got the Mercedes bends
She's got a lot of pretty, pretty boys
That she calls friends
How they dance in the
Sweet summer sweat
Some dance to remember
Some dance to forget
So I called up the Captain
Please bring me my wine
He said
We haven't had that spirit here since 1969
And still those voices are calling from far away
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say
Welcome to the Hotel California
Such a lovely Place
Such a lovely Place
(background)
Such a lovely face
They're livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise
What a nice surprise
(background)
Bring your alibies
Mirrors on the ceiling
Pink champagne on ice
And she said
We are all just prisoners here
Of our own device
And in the master's chambers
They gathered for the feast
They stab it with their steely knives
But they just can't kill the beast
Last thing I remember
I was running for the door
I had to find the passage back to the place
I was before
Relax said the nightman
We are programmed to receive
You can check out any time you like
But you can never leave

بازنويسی با يادآوری نام وبلاگ آزاد است

برچسب‌ها:

صبحانه خوردن

Déjeuner du matin
Jaques Prévert

صبحانه خوردن
سروده اي از ژاک پره ور
محسن قادری

ژاک پره ور سراینده فرانسوی درچهارم فوریه 1900 در« نویی سور سن»،پاريس،زاده شد و در یازده آوریل سال1977 در روستای«اورمونویل-لا-پوتیت» چشم ازجهان فروبست. دردوران سربازی در1921 با «ايو تانگي» نقاش سورئالیست آینده،و«مارسل دوشان»آشنایی می یابد.نخستین بار به سال 1924 به سینما رومی آورد و نخستین گفتارنویس سینمای فرانسه و فیلم نامه نویس شناخته شده آن می شود. او با جنبش سورئالیست و هنرمندان نامداری چون لویی آراگون، آنتوان آرتو، جاکومتی و آندره برتون آشنایی می یابد. پره ور هرچند با این جنبش سروکار پیوسته دارد ، آزادیش را ارج می نهد وپس ازچالشی با آندره برتون از گروه بیرون می رود. سال های ۱۹۳۰ نخستين کارهای نمايشی او بيرون می آيد که آنها را برای گروه « اکتبر» می نگارد، گروهی که با گرايش های راست گرا در ستيز است
ژاک پره ور، سراینده، فیلم نامه نویس، ترانه سرا، همگام و هم نشین سورئالیست ها، دوست پیکاسو، هوادار یا نویسنده داستان های کودکان، چهره تنهایی بود که تا واپسین روزهای زندگی در خیابان های کهنه پاریس گام بر می داشت. خواندن کارهای پره ور همچون گوش سپردن به گفته های اوست. زبانش بیشتر زبان انسان های خیابان است تا زبان ادبیات. جهان کوچک او از سامانه ها و چارچوب های شناخته شده رویگر دان است. او که از یک خانواده میانه و بس دین دار برخاسته بود هیچ گاه دلبستگی و آرمان ایشان را بر نتافت و همواره با آن در کشاکش بود. پره ور زبان نگارش خود را تا پایه چیز های بس آشنا و روزانه پایین آورد وهمین چیزها را دست مایه و جان مایه نوآوری های خود ساخت. او می گفت شعر همه جاهست، در گوشه خیابان، در لب های یک آدم، در تاهای یک تصویر کولاژ، شعر هوایی است که فرو می بریم.« گفتارها»(1946) نخستین جنگ اوست که پره ور را تا پایه یک نویسنده فرا برد زیرا او در این نگاشته خود را« بیشتر همچون بدکار تا چهره ای ادیب» بازنموده بود. پره ور در برگ برگ « نمایش»(1951) و « باران و روزهای خوب»(1955) رویکردی باورنکردنی به زیبایی شناسی دارد و درآن از سازش کاری یا همرنگی که ویژگی زندگی ماست نشانی نمی گذارد




قهوه را
ریخت توی فنجان
شیر را
ریخت توی فنجان قهوه
شکر را
ریخت توی شیرقهوه
با قاشقی کوچک
آن را هم زد
شیر قهوه را خورد
فنجان را پایین آورد
بدون این که با من حرف بزند
سیگاری
روشن کرد
دودش را توی هوا
حلقه کرد
خاکستر را
توی جاسیگاری ریخت
بدون این که با من حرف بزند
بدون این که به من نگاه کند
پاشد
کلاهش را بر سر گذاشت
بارانیش
را پوشید
چون داشت باران می آمد
و رفت
زیر باران
بدون اين که با من حرف بزند
بدون این که به من نگاه کند
و من
سر به گريبان بردم
.و گريستم


Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler
Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder
Il s’est levé
Il a mis
Son chapeau sur sa tête
Il a mis
Son manteau de pluie
Parce qu’il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder
Et moi j’ai pris
Ma tête dans ma main
Et j’ai pleuré.



.بازنويسی اين سروده با يادآوری نام وبلاگ آزاد است
:برای يافتن نگاشته های ديگر درباره « ژاک پره ور»، اين نام را در گوگل بجوييد
Jaques Prévert

برچسب‌ها:

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

روياي مرد بي نوا

LE PAUVRE SONGE
Arthur Rimbaud
Comédie de la soif
ازمجموعه « داستان تشنگي » سروده آرتور رمبومحسن قادري

رویای مرد بی نوا

بسا شبی مرا چشم به راه است
که در آرامشش باده نوشم
در شهری سالخورد
:و آنجا بس خوشنود بمیرم
!از آن رو که شکیبایم
اگر دردم بگذارد
وگر پاره زری دست رسد
شمال را بر می گزینم
یا تاکستان ها را
آه! خواب پروریدن بس نارواست
!چرا که تلخکامی محض است
وگرباز
،همان رهرو پیشین گردم
مهمان خانه سبز
.هرگز بدان خوبی بر من گشوده نخواهد شد که پیش



Peut-être un Soir m’attend
Où je boirai tranquille
En quelque vieille Ville
Et mourrai plus content :
Puisque je suis patient !
Si mon mal se résigne,
Si j’ai jamais quelque or,
Choisirai-je le Nord
Ou le Pays des Vignes ?…
--Ah ! songer est indigne
Puisque c’est pure perte !
Et si je redeviens
Le voyageur ancien,
Jamais l’auberge verte
Ne peut bien m’être ouverte

.برداشت با ذکر منبع آزاد است

برچسب‌ها:

تيره سنگي بر سنگ روشن

Piedra Negra Sobre una Piedra Blanca
Cesar Vallejo

تیره سنگی بر سنگ روشن،۱۹۳۰
سزار وايه خو
محسن قادری

سزار وایه خو به سال ۱۸۹۲ در شهر« سانتیاگو دچوکو» در پرو زاده شد، در این شهر بود که اوبا یازده خواهر و برادر دیگرش بزرگ شد. وایه خو سرودن را در۱۹۱۳آغازید و پنج سال پس از آن نخستین گزیده سروده هایش را به چاپ رساند:« لوس هرالدوس نگروس»(چاوشان سیاه). در ۱۹۲۲« تریلسه»(غمگنشاد) را بيرون داد ، یک سال پس از آن در ۱۹۲۳ از زادبوم خود پرو کوچيد و به پاريس آمد. سروده ها و دیگر نوشته های او در این دوره بیشتربه پاره بی نوا و رنجورتر جامعه روی دارند ، او در ۱۹۲۸ به مسکو رفت، با این باور که کمونیزم پاسخی به دادگری اجتمایی خواهد بود. در ۱۹۳۱ رمان خود« توگستنو» را انتشار داد و عضو کنگره نویسندگان فاشیست ستیز مادرید شد. کتاب دیگر و بازپسین کار او« پوئماس اومانوس» ( اشعار انسانی) تا پس از مرگش انتشار نیافت. چنان چه خود پیش بينی کرده بود ، مرگش در پاریس در۱۵ آوریل ۱۹۳۸ در رسید. زمام داران پرو در آن زمان نگذاشتند پیکراو پس از مرگ به میهنش بازگردانده شود. وایه خو در گورستان مونپارناس پاریس به خاک سپرده شد

تیره سنگی بر سنگ روشن

مرگ من در روزی بارانی خواهد رسيد، در پاریس
در روزی که از پیش به یادش می آورم
در پاریس می میرم...واین هیچ نمی آزاردم
بی شک درپنج شنبه روزی در پاییز، در روزی چون امروز
زيرا امروز که اين ها را می نويسم، پنج شنبه
شانه ام از پلشتی ها سنگين است
و هرگزدر هيچ روزی چون امروز برنگشته و
گام در راه هایی ننهاده ام که اين سان درآنها تنهايم
سزار وایه خو مرده است، او را زدند
همه کس، هرچند اوآزارش به هيچ کس نرسید
او را با چوبدست زدند، و با ضرب محکم يک سر طناب؛
سخت کتکش زدند
:شاهدان حاضرند
...پنج شنبه ها، استخوان های شانه ، تنهایی، باران و راه ها


Piedra Negra Sobre una Piedra Blanca

I shall die in Paris, in a rainstorm
On a day I already remember
I shall die in Paris-- it does not bother me
Doubtless on a Thursday, like today,
in autumn
It shall be a Thursday, because today, Thursday
As I put down these lines, I have set my shoulders
To the evil. Never like today have I turned
And headed my whole journey to the
ways where I am alone
César Vallejo is dead. They struck him
All of them, though he did nothing to them
They hit him hard with a stick and hard also
With the end of a rope. Witnesses are: the Thursdays
The shoulder bones, the loneliness, the rain, and the roads...

Translated by Thomas Merton

بازچاپ اين سروده بايادآوری نام ويسپرد آزاد است. در برگردان اين کار، برخی واژه ها افزوده يا كنار گذاشته شده اند و پاره اي از فعل ها نيز.براي يافتن نگاشته هاي ديگر درباره «سزار وايه خو»اين نام را در گوگل بجوييد
Cesar Vallejo

برچسب‌ها:

مست شويد

ENIVREZ-VOUS
Charles Baudelaire
مست شويد
سروده ای از شارل بودلر،۱۸۶۷-۱۸۲۱
محسن قادري


شارل بودلر در نهم آوریل ۱۸۲۱ در پاریس زاده شد. مادرش« کارولین ارشیمبودوفه»در هنگام زادن شارل ۲۸ سال داشت و پدرش مردی ۶۱ ساله به نام « فرانسوا بودلر» بود، همو که گرايش و برداشت درستی ازهنر را در شارل به ارمغان گذاشت. بهترین دوستان فرانسوا بودلر، هنرمند بودند و او در بيشتر روزها فرزند خردسالش را به تماشای موزه ها و نگارخانه ها می برد. شارل کنار بوم نقاشی پدر جای می گرفت و کار او را به تماشا می نشست. برخی از نخستین يادگارهای او به زمانی برمی گشت که پدرش او را به کاخ لوکزامبورگ می برد تا برای او از تنديس های کاخ بگويد. بودلر در دو جا می نويسد:« تصویرها، تنهاترین، باشکوهترین و نخستین دريافت هايم بودند.» شارل شش سال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد و او هرچه بیشتر به مادر گرويد

یک سال پس از مرگ پدر، مادرش همسر سروانی به نام« ژاک اوپیک» شد.پيوندی زود هنگام که هماره در چشم شارل ناخوشايند می آمد.او اين مرد را دوست نمی داشت و منش سربازی او را بر نمی تافت.اما ناگزير به همدلی با مادر بود. وی بيش از هر چيز به زمانی می انديشيد که مادرش، او را از جان و دل دوست می داشت و مهرش را چون امروز به مردی خشک انديش و سخت گير نداده بود.از آن سو، «اوپیک» نیز دوست نداشت مهر همسر نوخواسته خود را با پسر مردی دیگر بخش نمايد. روش ها و رويکردهای سخت گيرانه او، ناخواسته به پيدايی شخصیت شارل انجاميد.راهبردهای او، راهبردهای درستی نبودند:اميدش آن بود که اين کودک عزيز دردانه که به دست مردی هنردوست پرورش یافته بود، چشم بسته هر دستوری را بی درنگ چون سربازی نورسیده از او بپذيرد

شارل یازده ساله بود که خانواده اش به لیون آمدند. پس از این جا به جایي، او را به مدرسه ای شبانه روزی سپردند و او تنها در روزهای پايان هفته می توانست به خانه برگردد. این روزها با هنگامی که او در کنارمادرش در پاریس می زیست بس ناهمگون بودند. لیون با زاغه های تهی دست نشين و راز ناکی آرام بخش خود، به بودلر زمینه نخستین درون بينی هايش درباره هستی را داد. او در دوران مدرسه، همه زمان به پاریس می اندیشید و به روزهای خوبی که با پدر و مادرش داشت، پدری که اکنون در گوری سرد خفته بود. مدرسه بر پايه رويکردهای جانکاه سربازی بنيان نهاده شده بود و همين بودلر جوان را هر چه بيشتر به تنهایی ، درون گرايی و تب ويرانگر سودازدگی(ماليخوليا) فرو می برد. بودلر از روش های سخت گیرانه و دشواری که ناگزير به پذیرش آنها در زندگی شده بود بیزار بود وآنها را بر نمی تافت. در مدرسه شبانه روزی لیون، بيشتر روزها با دانش آموزان دیگر و با آموزگارانش ناسازگاری و کشمکش داشت.این دوران آنگاه به بهبود رسيد که خانواده اش در ۱۸۳۶ به پاریس بازگشتند و او در مدرسه « لویی لو گران» نام نویسی کرد اما این دوره نیز کوتاه بود و دیری نپایید. در آوریل۱۸۳۹سالی که می بايست دانش آموخته شود،از مدرسه بیرونش انداختند

در ماه مه ۱۸۴۱بودلر به پافشاری خانواده، راهی سفری به جزایر«ایندیز» شد « تا ازآموزه های بد وارهد». آموزه ها و آزادسريهايی که در محله « لاتين پاريس» به آنها خو گرفته بود.او در دهمین ماه از سفر هژده ماهه خود، درخواست بازگشت به خانه داد. در جشن بیست و یکمین زادروزش، میراث پدر را به ارمغان برد.اما زندگی آزادسرانه و بی پروایی هایش ،این میراث را به نابودی می کشاند.پس در ۱۸۴۴ پدر و مادرش با رای دادگاه، دسترسی اوبه اين دارایی ها را کاهش دادند و از اين پس شارل می توانست تنها ميزان ناچیزی از آنها را دریافت دارد. او در ۱۸۴۲ با « ژین دووال » سر و سر يافت که از خونی ديگر بود. زنی دورگه که از ديد او « نماد زيبايی سياه» بود.
این دختر که از خونی دیگر بود، گذاشت که او همچون برده وی را در پرنيان خواب های شگفت خود در پیچد. بودلر اورا تنها و تنها برای خون وحشی اش دوست می داشت

بودلر می نوشت تا جامعه را شگفت زده سازد -شاید اين ازآموزش های سخت دوران کودکيش بر می خاست و چه بسا که ازناشکيبايی اش دربرابر هرآنچه که در زندگیش رخ داده بود. بيشتر نیز درون مايه هاي غیر اخلاقی و بدبینانه را برمی گزيد. می پنداشت که ديدگاه ها و اندیشه های يکسان بسیاری با «ادگار آلن پو» دارد. بودلر و پو هردو، نگاه خود را بر زیبایی، مرگ، و شگفت انگیزی خيره ساخته بودند. بودلر با پوهمدل شد و برگردان برخی از کارهای او از انگلیسی به فرانسه را آغاز نمود.همين برگردان هاست که امروز پيوندی جدايی ناپذير ميان پو و بودلر دردنيای انگليسی و فرانسه زبان پديد می آورد

در۱۸۷۵ سروده شناخته شده بودلر با نام« گل ها ی بدی» پس از چاپ به توقیف در آمد و بودلر ناگزیر شد شش سروده آن را بيرون بياورد و پولی نيز به تاوان اين سروده ها بپردازد. او سپس به کار نقد رو آورد و در این راه نیز آوازه یافت و نوشته های سال های ۱۸۴۵، ۱۸۴۶ و ۱۸۵۹ خود با نام« تالارها» را به چاپ رساند که پژوهش های ارزنده و چشم گيری درباره هنرمندان گوناگون است. او همچنین نگاشته های روزنامه نگارانه کوتاه بسیاری آفريد و پژوهش های بنيانی تری نيز درباره کارهای ادبی شناخنه شده ای چون« مادام بواری» فلوبر به انجام رساند. بودلر در ۱۸۶۰ « اندوه پاريس» را بيرون داد که نزديک پنجاه سروده به نثر است، قالب شعری که در آن زمان در فرانسه ناشناخته بود

در ۱۸۶۲ حمله قلبی کوچکی به بودلر دست داد که چه بسا همین، مرگش را شتاب بخشيد. در ۱۸۶۷هنگامی که در بلژیک به سر می برد، نیمی از پيکرش از کار افتاد وبه زبان پریشی سختی گرفتار آمد. او را به پاریس برگرداندند و اودر ۳۱ اوت ۱۸۶۷ بر بازوان مادرش جان سپرد.شارل بودلر در گورستان مونپارناس پاريس به
خاک سپرده شد
مست شويد
باید همواره مست شوید
این همه چیز است
یگانه چیز این است
برای آن که نبینید بار سنگین زمان
شانه هایتان را درهم می شکند و به خاکتان می نشاند
باید همواره مست شوید
مست از چه؟
از باده، شعر یا فضیلت، برشماست گزیدن
همین بس که مست شوید
و اگرروزی بر پلکان کاخی،بر سبزه جويي
بیدارشدید،ومستی تان کاسته یا از میان برخاسته بود
از باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، از هرچه می گذرد
ازهرچه می توفد
از هر چه درمی غلتد، هر چه آواز بر می دارد
و از هر چه به سخن می آید بپرسید چه ساعتی است
و باد، موج، ،ستاره، پرنده،ساعت، به شما می گویند که گاه مستی است
برای آنکه بردگان پاکباز زمان نباشید
مست شوید
مست شوید دمادم از باده، شعر یا فضیلت
برشماست گزیدن
از سروده های کوچک منثور


ENIVREZ-VOUS

Il faut être toujours ivre, tout est là ;
c'est l'unique question.
Pour ne pas sentir l'horrible fardeau du temps
qui brise vos épaules et vous penche vers la terre,
il faut vous enivrer sans trêve. Mais de quoi?
De vin, de poésie, ou de vertu, à votre guise,
mais enivrez-vous! Et si quelquefois, sur les marches d'un palais,
sur l'herbe verte d'un fossé,
vous vous réveillez,
l'ivresse déjà diminuée ou disparue,
demandez au vent, à la vague,
à l'étoile, à l'oiseau, à l'horloge;
à tout ce qui fuit, à tout ce qui gémit,
à tout ce qui roule, à tout ce qui chante,
à tout ce qui parle, demandez quelle heure il est.
Et le vent, la vague, l'étoile, l'oiseau, l'horloge,
vous répondront, il est l'heure de s'enivrer ;
pour ne pas être les esclaves martyrisés du temps,
enivrez-vous, enivrez-vous sans cesse de vin,
de poésie, de vertu, à votre guise.

In Les petits poèmes en prose

Charles Baudelaire

برچسب‌ها:

براي كشيدن تصوير يك پرنده


Pour faire le portrait d'un oiseau
Jaques Prévert
.......................................................
برای کشيدن تصويريک پرنده
 ژاک پره ور
محسن قادری
.........................................

براي كشيدن تصوير يك پرنده
نخست قفسي بكشيد
با دري باز
سپس
چيزهايي زيبا بكشيد
چيزهايي ساده
چيزهايي قشنگ
چيزهايي سودمند
براي پرنده
سپس تابلو را روي درختی بگذاريد
در باغ
در بيشه
يا جنگل
پشت درخت پنهان شويد
بی هيچ حرفی
يا حرکتی
ممكن است پرنده زود سربرسد
ممكن هم هست سال ها بگذرد
تا تصميم به آمدن بگيرد
دلسرد نشويد
منتظرباشيد
اگر آمدن دير يا زود پرنده
سال ها طول بكشد
باز منتظر باشيد
اين که پرنده کی می رسد
ربطی به موفقيت تابلو ندارد
وقتی آمد
او را در سكوت عميق نگاه كنيد
صبر كنيد تا پرنده به قفس وارد شود
وارد که شد
در را آرام با قلم مو ببنديد
سپس
ميله ها را يك به يك پاك كنيد
مواظب باشيد به پرهاي پرنده دست نزنيد
حالا تصوير درخت را بكشيد
و زيباترين شاخه هايش را براي پرنده انتخاب كنيد
سپس برگ هاي سبز را بكشيد
نسيم خنك
و ذرات نور را
و صدای حشرات را درعلف
در گرماي تابستان
سپس صبر كنيد تا پرنده به آواز در آيد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدي است
نشان مي دهد كه اين تابلوي بدی است
اما اگر خواند نشانه خوبي است
نشان مي دهد كه مي توانيد امضا كنيد
بنابراين خيلي آرام يكي از پرهاي پرنده را بكنيد
ونامتان را در گوشه اي از تابلو بنويسيد

Pour faire le portrait d'un oiseau
Peindre d'abord une cage
avec une porte ouverte
peindre ensuite
quelque chose de joli
quelque chose de simple
quelque chose de beau
quelque chose d'utile
pour l'oiseau
placer ensuite la toile contre un arbre
dans un jardin
dans un bois
ou dans une forêt
se cacher derrière l'arbre
sans rien dire
sans bouger ...
Parfois l'oiseau arrive vite
mais il peut aussi bien mettre de longues années
avant de se décider
Ne pas se décourager
attendre
attendre s'il le faut pendant des années
la vitesse ou la lenteur de l'arrivée de l'oiseau
n'ayant aucun rapport
avec la réussite du tableau
Quand l'oiseau arrive
s'il arrive
observer le plus profond silence
attendre que l'oiseau entre dans la cage
et quand il est entré
fermer doucement la porte avec le pinceau
puis
effacer un à un tous les barreaux
en ayant soin de ne toucher aucune des plumes de l'oiseau
Faire ensuite le portrait de l'arbre
en choisissant la plus belle de ses branches
pour l'oiseau
peindre aussi le vert feuillage et la fraîcheur du vent
la poussière du soleil
et le bruit des bêtes de l'herbe dans la chaleur de l'été
et puis attendre que l'oiseau se décide à chanter
Si l'oiseau ne chante pas
c'est mauvais signe
signe que le tableau est mauvais
mais s'il chante c'est bon signe
signe que vous pouvez signer
Alors vous arrachez tout doucement
une des plumes de l'oiseau
et vous écrivez votre nom dans un coin du tableau
برداشت با ذکر منبع آزاد است
.Jaques Prévert

برچسب‌ها:

تابستان سرخپوستي

تابستان سرخپوستی
ترانه و آهنگی از پير دلانو و کلود لمل
به آواز ژو دسن
ملک محسن قادری

مي داني،هيچگاه مثل آن روز صبح اين همه خوشبخت نبوده ام
در ساحلي قدم مي زديم كمي شبيه به اين ساحل
پاييز بود،پاييزي با هواي دلکش
فصلي كه تنها در شمال امريكا پيدا مي شود
آنجا به آن تابستان سرخپوستی مي گويند
اما گذشته از هرچيز اين فصل ما بود
در لباس بلندت
مثل تابلو آبرنگی از ماري لورانسن بودي
و يادم است،خيلی خوب يادم است
حرفی را كه آن روز صبح به تو زدم
يك سال پيش بود،يك قرن پيش،يك عمر پيش
مي رويم آنجا كه تو مي خواهي،هرزمان که تو بخواهي
و بازيکديگر را دوست می داريم،تا روزی كه عشق فرو ميرد
همه زندگي به آن روز صبح مانند است
به رنگ هاي تابستان سرخپوستی
امروز بس دورم از آن صبح پاييز
اما گويي آن روز است و من به تو می انديشم
كجايي؟چه مي كني؟آيا هنوز برايت وجود دارم
به موج مي نگرم كه هرگزمنتظر شن نمي ماند
مي بيني،من نيز چون اوبه عقب برمی گردم
من نيزچون او بر ماسه ها مي خوابم
و يادم مي آيد،يادم مي آيد مد هاي بلند را
آفتاب را و خوش بختي را كه بر كنار دريا گذشت
يك عمر است،يك قرن است،يك سال است
مي رويم آنجا كه تو مي خواهي،هرزمان که تو بخواهي
و بازيکديگر را دوست می داريم،تا آنگاه كه عشق فرو ميرد
همه زندگي به آن روز صبح مانند است
به رنگ های تابستان سرخپوستی


l’été indien
Joe Dassin
Paroles et Musique :Pierre Delanoe
et Claude Lemesle


Tu sais, je n'ai jamais été aussi heureux que ce matin-là
Nous marchions sur une plage un peu comme celle-ci
C'était l'automne, un automne où il faisait beau
Une saison qui n'existe que dans le Nord de l'Amérique
Là-bas on l'appelle l'été indien
Mais c'était tout simplement le nôtre
Avec ta robe longue tu ressemblais
A une aquarelle de Marie Laurencin
Et je me souviens, je me souviens très bien
De ce que je t'ai dit ce matin-là
Il y a un an, y a un siècle, y a une éternité
On ira où tu voudras, quand tu voudras
Et on s'aimera encore, lorsque l'amour sera mort
Toute la vie sera pareille à ce matin
Aux couleurs de l'été indien
Aujourd'hui je suis très loin de ce matin d'automne
Mais c'est comme si j'y étais.
Je pense à toi.Où es-tu? Que fais-tu?
Est-ce que j'existe encore pour toi?
Je regarde cette vague qui n'atteindra jamais la dune
Tu vois, comme elle je reviens en arrière
Comme elle je me couche sur le sable
Et je me souviens, je me souviens des marées hautes
Du soleil et du bonheur qui passaient sur la mer
Il y a une éternité, un siècle, il y a un an
On ira où tu voudras, quand tu voudras
Et on s'aimera encore lorsque l'amour sera mort
Toute la vie sera pareille à ce matin
Aux couleurs de l'été indien
برداشت با يادآوری منبع آزاد است. گزاره« تابستان سرخپوستي » اشاره ای به هوای خوب و دلکش است که از پاييز تا ميانه نوامبر به درازا می کشد. اين گزاره چه بسا ياد آور روزهايی از پاييز بوده پيش از کوچ ساليانه سرخپوستان امريکا به جاهاي زمستان گذرانی شان. کاربرد آن نخست در پنسيلوانيا در پايان سده هژدهم آغاز شد. سپس نزديک به ۱۷۹۸ به نيويورک و نيو انگلند راه يافت. در کانادا نزديک به سال ۱۸۲۱ و در انگلستان نزديک به ۱۸۳۰ کاربرد يافت. بيست سال پس از آن، اين گزاره به گفتار روزانه شمال شرق امريکا و همه کشورهای انگليسی زبان راه يافت. فرانسه زبان های کانادا سپس آن را به گونه واژه به واژه به زبان فرانسه برگرداندند و « تابستان سرخپوستان » را سر زبان ها انداختند
.

برچسب‌ها:

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

درخت درخت،خشك و سبز

درخت،درخت
خشک و سبز

فدريکو گارسيا لورکا
 ملک محسن قادری

دختر ماه رو
بيرون رفته به چيدن زيتون
باد،هم پاله برج ها
برگرد تنش می پيچد
چهار سوار می گذرند
برپشت تاتوهای اندولس
با جامه های آبی و سبز
و شنل های بلند و سياه
"به قرطبه بيا دختر"دخترک بر ايشان گوش فرو می بندد
سه گاو باز جوان می گذرند
قدباريك
در جامه های سرخ نارگون
و شمشيرهای نقره قديمی
"به سويل بيا دختر"
دخترک بر ايشان گوش فرومی بندد
خورشيد بلوط رنگ می شود
با لكه های پراكنده
جوانكی می گذرد
با گل های سرخ و تاج مورد
"به گرانادا بيا دختر"
دخترک بر او نيز گوش فرومی بندد
دختر ماه رو
به چيدن زيتون ها ادامه می دهد
و در اين حال
دست ناپيدای باد
بر گرد تنش می پيچد
درخت،درخت
خشك و سبز

Tree, tree
dry and green

Federico García Lorca (1898-1936)

The girl with the pretty face
is out picking olives.
The wind, playboy of towers,
grabs her around the waist.
Four riders passed by,
on Andalusian ponies
with blue and green jackets
and big, dark capes.
"Come to Cordoba, muchacha" .
The girl won't listen to them
,Three young bullfighters passed,
slender in the waist
with jackets the color of oranges .
and swords of ancient silver.
"Come to Sevilla, muchacha" .
The girl won't listen to them
When the afternoon had turned dark brown,
with scattered light,
a young man passed by,
wearing roses and myrtle of the moon .
"Come to Granada, inuchacha"
And the girl won't listen to him.
The girl with the pretty face
keeps on picking olives.
with the grey arm of the wind
wrapped around her waist
Tree, tree.dry and green


برداشت با ذکر منبع آزاد است
Translated by William Logan

برچسب‌ها:

مرداني كه مي آيند


مردانی که می آیند
ترانه و آهنگي از د.باربوليوين،ف. برنهايم
به آواز پاتريسيا كاس

 ملک محسن قادری

مرداني كه می آيند مامان
هميشه برايم كارت پستال هايی از«باهاما»مي فرستند
مرداني كه گاه و بيگاه مي آيند
اغلب آهنگساز،هنرمند،نقاش يا بازيگرند
مرداني كه مي آيند مامان
هميشه اتاقي زيبا به من مي دهند
اتاقی با بالکن
مرداني كه مي آيند احساس می کنم
دلشان موج کوچکی است
و خواهش هايشان اقيانوس
مرداني كه مي آيند
همان ها كه دلم می خواهد يكي شان را
براي يك ماه يا يك سال از آن خود كنم
مرداني كه مي آيند مامان
چيزي اما جز پول به من نمی دهند
مرداني كه مي آيند
شب هاي عشق شان ستاره هايي است
كه تنها ردشان به جا مي ماند مامان
مرداني كه بي محابا مي آيند
دل كودكانه ای درسينه اشان مي ميرد
مرداني كه مي آيند
همان ها كه دلم می خواهد يكي شان را
براي يك ماه يا يك سال از آن خود كنم
مرداني كه مي آيند مامان
چيزي اما جز پول به من نمي دهند
مرداني كه مي آيند
لبخند هاشان كمي ساختگي است مامان
مرداني كه خوف انگيز مي آيند
هميشه با روياهايم تنهايم مي گذارند
و با هراس هاي پيش رويم
مرداني كه مي آيند
همان ها كه دوست دارم يكي شان را
براي يك ماه يا يك سال از آن خود كنم
مرداني كه مي آيند مامان
چيزي اما جز پول به من نمي دهند
مرداني كه مي آيند مامان
مرداني كه مي آيندمامان
مرداني كه مي آيند اما
مرداني كه مي آيند مامان


Les hommes qui passent
Patricia Kaas
Paroles et Musique: D.Barbelivien, F.Bernheim

Les hommes qui passent Maman
M'envoient toujours des cartes postales
Des Bahamas Maman
Les hommes qui passent tout le temps
Sont musiciens artistes peintres
Ou comédiensSouvent
Les hommes qui passent Maman
M'offrent toujours une jolie chambre
Avec terrasse Maman
Les hommes qui passent je sens
Qu'ils ont le cœur à marée basse desEnvies d'océan
Les hommes qui passent pourtant
Qu'est-ce que j'aimerai en voler un
Pour un mois pour un an
Les hommes qui passent Maman
Ne me donnent jamais rien que de l'argent
Les hommes qui passent Maman
Leurs nuits d'amour sont des étoiles
Qui laissent des traces Maman
Les hommes qui passent violents
Sont toujours ceux qui ont gardé
Un cœur d'enfant perdant
Les hommes qui passent pourtant
Qu'est-ce que j'aimerai en voler un
Pour un mois pour un an
Les hommes qui passent Maman
Ne me donnent jamais rien que de l'argent
Les hommes qui passent Maman
Ont des sourires qui sont un peu
Comme des grimaces Maman
Les hommes qui passent troublants
Me laissent toujours avec mes rêves
Et mes angoisses d'avant
Les hommes qui passent pourtant
Qu'est-ce que j'aimerai en voler un
Pour un mois pour un an
Les hommes qui passent Maman
Ne me donnent jamais rien que de l'argent
Les hommes qui passent Maman
Les hommes qui passent Maman
Les hommes qui passent pourtant
Les hommes qui passent Maman

برداشت با ذکر منبع آزاد است.

برچسب‌ها:

شب در حرير سپيد

شب در حرير سپید
ترانه اي ازگروه « مودی بلوز »، آلبوم « روزهای آينده گذشت »،۱۹۶۷
 ملک محسن قادری


درباره ترانه و گروه

هنگامی که گروه مودی بلوز نخستين بار اين ترانه را در ۱۹۶۷در آلبوم« روزهای آينده گذشت »بيرون داد آوازه چندانی نيافت.دليل آن طول زياد اين ترانه بود که هفت دقيقه و سی هشت ثانيه به درازا می کشيد و اين درآن زمان چندان پذيرفته نبود.اين ترانه بار ديگر در سال۱۹۷۲در پی موفقيت ترانه هاي بلندی چون «هی جود» و «ليلا»به آوازه رسيد و شماره دوم آهنگ های روز امريکا شد.اجرای ديگر آن در ۱۹۷۹فروش گسترده تری داشت.ژوستين هيوارد عضو گروه مودی بلوز اين آهنگ را در نوزده سالگی نوشت.او پس از آن که يکی از دوستانش روتختی هايی از جنس ساتن(در اين برگردان«حرير»)به او هديه داد اين نام را بر ترانه خود گذاشت.اين آهنگ برخاسته از عشقی ناکام است که خود هيوارد از سر گذرانده است.ارکستر جشنواره لندن(که ارکستر به معنای حرفه ای آن نيست و تنها يک گروه از آهنگ سازان شناخته شده استوديويی آن را پديدآورده اند)همراهی اين آواز را بر عهده دارد.اين ارکستر از کيبورد«ملوترون»استفاده می کند که هميشه يادآور آهنگ های مودی بلوز بوده است.برای شنيدن ترانه اينجا را کليک کنيد
شب در حرير سپيد
شب هاي روشن بی خوابی را
پاياني نيست
و نامه های نوشته را
مقصدی متصور نيست
هميشه می خواستم زيبايی را ناديده بگيرم
اما با اين چشم های پيش رو
ديگرحقيقتی نمی ماند
ديگر چيزی نمی توانم گفت
چرا که دوستت دارم
آری،دوستت دارم
آه،چقدر دوستت دارم
خيره به مردم می نگرم
بعضی ها دست در دست هم دارند
آنها چه می دانند
که بر من چه می گذرد
بعضی ها می خواهند
عقايدی را به من بازگويند که
نمی توانند اثبات کنند
چيزی که می خواهی باشي
سرانجام خواهی بود
و من دوستت دارم
آری دوستت دارم
آه چقدر دوستت دارم
آه چقدر دوستت دارم
شب های بی خوابی را
پاياني نيست
و نامه های نوشته را
مقصدی متصور نيست
هميشه می خواستم زيبايی را ناديده بگيرم
اما با اين چشم های پيش رو
ديگر حقيقتی نمی ماند
ديگر چيزی نمی توانم گفت
چراکه دوستت دارم
آری،دوستت دارم
آه چقدر دوستت دارم
آه چقدر دوستت دارم
چرا که دوستت دارم
آری دوستت دارم
آه چقدر دوستت دارم
آه چقدر دوستت دارم

Nights In White Satin

Nights in white satin,Never reaching the end,
Letters I've written,Never meaning to send.
Beauty I'd always missedWith these eyes before,
Just what the truth isI can't say anymore.
'Cause I love you,Yes, I love you,Oh, how, I love you.
Gazing at people,Some hand in hand,
Just what I'm going thruThey can understand.
Some try to tell me
Thoughts they cannot defend
,Just what you want to be
You will be in the end,
And I love you,
Yes, I love you,
Oh, how, I love you.
Oh, how, I love you.
Nights in white satin,Never reaching the end,
Letters I've written,Never meaning to send.
Beauty I'd always missed
With these eyes before,
Just what the truth is
I can't say anymore.
'Cause I love you,
Yes, I love you,
Oh, how, I love you.
Oh, how, I love you.
'Cause I love you,
Yes, I love you,
Oh, how, I love you.
Oh, how, I love you

Nights In White Satin
برگردان اين گزاره در انگليسي مي تواند « شب هاي روشن بي خوابي » باشد. شب هاي سپيد كه گاه به فارسي نيز همين گونه برگردانده مي شود در اصل  به شب هاي بي خوابي يا شب زنده داري اشاره دارد. كاربرد واژه « ساتن » كه در اينجا برابر واژه حرير برايش به كاررفته، به نرمي، لطافت، لغزندگي يا پاكي اين شب ها اشاره دارد
برداشت با ذکر منبع آزاداست

برچسب‌ها:

دلم خوش نيست

Je suis malade
Lara fabian
Serge Lama

دلم خوش نيست
ترانه اي از سرژ لاما به آواز لارا فابين
ملک محسن قادری

ديگر رويا نمي بينم ديگر سيگار نمي كشم
ديگر حتي سرگذشتي ندارم
ژوليده ام بي تو زشتم بي تو
دخترك يتيم نوانخانه ام
ديگر حتي نمی خواهم زندگی کنم
تو كه مي روي زندگيم رنگ می بازد
ديگر از خواب و خور افتاده ام
با رفتنت شروع می شود
از روي سكوي قطار
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
مثل آن زمان كه مادرم شب ازخانه بيرون مي رفت
و مرا با نوميدي هايم تنها مي گذاشت
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
مي آيي اما هرگزنمی دانم كي
مي روي وهرگز نمی دانم كجا
و حالا ديگر دو سالي مي شود
كه اصلا برايت مهم نيست
مثل صخره مثل گناه
چنگ زده ام به تو
خسته ام، بي توانم
از خوشبخت نشان دادن خويش
وقتی که مي آيند
تمام شب جام ها را سرمي كشم
طعم همه شان برايم يكي است
همه چيز رنگ و بوی تو را دارد
كجا بروم كه نباشي
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
خونم را در رگ تو مي ريزم
پرنده اي بي جانم آنگاه كه مي آرمي
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
همه آوازهايم را از من ربودی
همه حرف هايم را از من ربودی
اما آخر پيش از غم تو مرا ذوقی بود
اين عشق از پايم می افکند و اگر ادامه يابد
كنار راديو مثل دختركي كودن
در تنهايي كز خواهم كرد
و آوازخود را خواهم شنيد که گوشم را پر می کند
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
مثل آن زمان كه مادرم شب از خانه بيرون مي رفت
و مرا با آرزوهايم تنها مي گذاشت
دلم خوش نيست آری دلم خوش نيست
همه آوازهايم را از من ربودی
همه حرفهايم را از من ربودی
و من سری سربه سر ناخوش دارم
سر به سر دلتنگ!می شنوی؟دلم خوش نيست
Je suis malade
Je ne rêve plus
je ne fume plus
Je n'ai même plus d'histoire
Je suis sale sans toi
je suis laid sans toi
Je suis comme un orphelin dans un dortoir
Je n'ai plus envie de vivre ma vie
Ma vie cesse quand tu pars
Je n'ai plus de vie et même mon lit
Se transforme en quai de gare
Quand tu t'en vas
Je suis malade complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
Et qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
Je suis malade parfaitement malade
T'arrives on ne sait jamais quand
Tu repars on ne sait jamais où
Et ça va faire bientôt deux ans
Que tu t'en fous
Comme à un rocher
comme à un péché
Je suis accroché à toi
Je suis fatigué
je suis épuisé
De faire semblant d'être heureux
Quand ils sont là
Je bois toutes les nuits
Mais tous les whiskies
Pour moi ont le même goût
Et tous les bateaux portent ton drapeau
Je ne sais plus où aller
tu es partout
Je suis malade complètement malade
Je verse mon sang dans ton corps
Et je suis comme un oiseau mort
Quand toi tu dors
Je suis malade parfaitement malade
Tu m'as privé de tous mes chants
Tu m'as vidé de tous mes mots
Pourtant moi j'avais du talent avant ta peau
Cet amour me tue et si ça continue
Je crèverai seul avec moi
Près de ma radio comme un gosse idiot
Écoutant ma propre voix qui chantera
Je suis malade complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
Je suis malade c'est ça je suis malade
Tu m'as privé de tous mes chants
Tu m'as vidé de tous mes mots
Et j'ai le cœur complètement malade
Cerné de barricades
T'entends je suis malade


برچسب‌ها:

پس از مرگم اگر


If, After I Die
Fernando Pessoa

پس از مرگم اگر
فرناندو پسوآ زاده ۱۳ژوئن ۱۸۹۳، ليسبون،پرتغال،/مرگ روزسی ام نوامبر ۱۹۳۵
محسن قادری

نوشتن درباره زندگی فرناندو پسوآ،درخشان ترين ستاره شعر نوين پرتغال که خود براستی به شناخت خويشتن خويش بسيار انديشيده و آن را دستمايه پاره زيادی از سروده هايش ساخته کاری بس دشوار است.در اثبات اين ادعا همين بس که او خود را چهار کس می شمرد: آلبرتو کايرو، ريکاردو ريز،آلوارو دوس کامپوس،و سرانجام خودش. و اين چهارکس بس گونه گون وناهمگن بودند از يکديگر؛ و سروده هايش هريک برخاسته و سروده يکی از اينان،با دستمايه ها و درون مايه هايی برآمده از درون هريک از ايشان

اما همگان اورا به نام پسوآ می شناسند: زاده ۱۸۹۳ در بندر ليسبون. پدرش را در کودکی از دست می دهد و مادرش بی درنگ به همسری ديگری درمی آيد. درشهر «دوربان»ازپدرخوانده ای که کاردار پرتغال است آموزه های انگليسی می بيند.در هفده سالگی به ليسبون بازمی آيد وسی سال تمام آنجا می ماند. به انگليسی و فرانسه برای شرکت های بازرگانی نامه می نويسد تا نانی به کف آرد و با رهايی از کار،حرف های دلش را بزند.

پسوآ سروده هايی دارد که به «هترونيمز»شناخته می شوند،واژه ای که درفرهنگ نامه ها اينگونه آمده:« دسته ای از واژگان با نگارش يکسان و معنا يا خوانش ديگرگون.»اما درفرهنگ سروده های پسوآ اين واژه برابربا سه چهره خيالی است که او ازخويشتن خويش برساخته است.آغاز پيدايی اين چهره های ناهمگن سال ۱۹۱۴است. در اين زمان است که سه چهره ديگر فرناندو زاده می شوند. پسوآ در نامه ای به تاريخ ۱۳ژانويه۱۹۳۵به آ. کاسيس مونتيرو،ازاين ماجرا می گويد. او از همان کودکی گفت و گوهای بی پايانی با شخصيت های خيالی دارد،آدم هايی که نه تنها آوايشان را می شنود که می بيندشان و بر ايشان نام می نهد.نزديک به سال ۱۹۱۲می کوشد سروده های کفرآميز بنگارد که دستاوردی برايش ندارد. با اين همه « رخساره کم رنگ» نويسنده آنها در او به جا می ماند:«بدون آن که بدانم «ريکاردو ريز» زاده شده بود».كمترازکمتر ازدو سال بعد،در پی سرهم کردن يک شوخی درباره شخصيت «ساکارنيه رو»، می کوشد گونه پيچيده ای از يك سراينده شباني بيافريند

«همان روزی که سرانجام دست شسته بودم،هشتم مارس ۱۹۱۴،بالای ميز بلندی رفتم،کاغذی برداشتم وهمچون هميشه که اگر بتوانم سرپا می نويسم،ايستاده آغاز به نوشتن کردم.وبه يک باره سی قصيده سرودم،در گونه ای ازبی خويشی که چند و چونش را نمی توانم گفت.روز پيروزی بزرگ زندگيم بود که ديگرهيچ گاه آن را نخواهم ديد. با اين عنوان آغاز کردم:«نگهبان رمه ها».چيزی که پس از آن رخ داد،نمودارشدن کس ديگری در من بود که به ناگاه نام آلبرتو کايرو را بر او نهادم. پوزش می خواهم از پوچی اين گزاره اما اين نخستين احساسی بود که در من رخ نمود: خدايگان بر من پديدار گشت

و او بی درنگ سی قصيده کايرو را سرود: «زود کاغذ ديگری برگرفتم و همان گونه بی پروا شش شعر سرودم که «چوآ اوبليکا»* از آن درآمد،بس ناب و شتابناک...اين بازگشت« فرناندو پسوآ آلبرتو کايرو» به خويشتن تنهای «فرناندو پسوآ» بود. يا بهتر بگويم،اين واکنش فرناندو پسوآ به «نابودگي»خودش همچون« آلبرتو کايرو» بود. واو خيلی زود رسيد به اينجا که به گونه «درونی و نا خودآگاه» پيروانی(حواريونی) برای کايرو بيابد. درباره پسوآ بسيار گفته و نوشته اند و اين سروده خود يکی از بهترين آنها می تواند بود

پس از مرگم اگر
پس از مرگم اگر بخواهند سرگذشتم بنگارند
كاری از آن ساده تر نخواهد بود
تنها دو تاريخ دارم،تاريخ زاد و مرگ
ازهرآن چه که تواند بود،روزها همه از آن من
ساده می توان وصفم كرد
به سان شوريده ای زيستم
و همه چيز را بی احساسی به دوستی گرفتم
آرزويی نداشته ام كه بر نياورده باشم
زيرا هرگزچشمی فروبسته نداشته ام
بسا که شنيدن نيزبرايم فراترازهمرهی ديدن نبوده است
دانستم كه همه چيز واقعی است و گونه گون از يكديگر
و اين را به چشم دانستم نه به انديشه
چرا که گر به انديشه می دانستم
همه چيز را برابر می يافتم
يك روز خود را خواب آلوده نوزادی يافتم
چشم بر بستم و خفتم
و اين گونه شاعر طبيعت بودم و بس


If, After I Die
If, after I die, they should want to write my biography,
There's nothing simpler
I've just two dates - of my birth, and of my death
In between the one thing and the other
all the days are mine
I am easy to describe.
I lived like mad
I loved things without any sentimentality
I never had a desire I could not fulfil,
because I never went blind
Even hearing was to me never more than
anaccompaniment of seeing
I understood that things are real
and all different from each other
I understood it with the eyes,
never with thinking
To understand it with thinking
would be to find them all equal
One day I felt sleepy like a child
I closed my eyes and slept
And by the way, I was only Nature poet


'Chuva Obliqua'*
نام سروده ديگری از پسوآ
برداشت با يادآوری نام وبلاگ آزاد است

Selected Poems translated from Fernando Pessoa by J.Griffin

برچسب‌ها: