صبحانه خوردن
Déjeuner du matin
Jaques Prévert
Jaques Prévert
صبحانه خوردن
سروده اي از ژاک پره ور
محسن قادری
ژاک پره ور سراینده فرانسوی درچهارم فوریه 1900 در« نویی سور سن»،پاريس،زاده شد و در یازده آوریل سال1977 در روستای«اورمونویل-لا-پوتیت» چشم ازجهان فروبست. دردوران سربازی در1921 با «ايو تانگي» نقاش سورئالیست آینده،و«مارسل دوشان»آشنایی می یابد.نخستین بار به سال 1924 به سینما رومی آورد و نخستین گفتارنویس سینمای فرانسه و فیلم نامه نویس شناخته شده آن می شود. او با جنبش سورئالیست و هنرمندان نامداری چون لویی آراگون، آنتوان آرتو، جاکومتی و آندره برتون آشنایی می یابد. پره ور هرچند با این جنبش سروکار پیوسته دارد ، آزادیش را ارج می نهد وپس ازچالشی با آندره برتون از گروه بیرون می رود. سال های ۱۹۳۰ نخستين کارهای نمايشی او بيرون می آيد که آنها را برای گروه « اکتبر» می نگارد، گروهی که با گرايش های راست گرا در ستيز است
ژاک پره ور، سراینده، فیلم نامه نویس، ترانه سرا، همگام و هم نشین سورئالیست ها، دوست پیکاسو، هوادار یا نویسنده داستان های کودکان، چهره تنهایی بود که تا واپسین روزهای زندگی در خیابان های کهنه پاریس گام بر می داشت. خواندن کارهای پره ور همچون گوش سپردن به گفته های اوست. زبانش بیشتر زبان انسان های خیابان است تا زبان ادبیات. جهان کوچک او از سامانه ها و چارچوب های شناخته شده رویگر دان است. او که از یک خانواده میانه و بس دین دار برخاسته بود هیچ گاه دلبستگی و آرمان ایشان را بر نتافت و همواره با آن در کشاکش بود. پره ور زبان نگارش خود را تا پایه چیز های بس آشنا و روزانه پایین آورد وهمین چیزها را دست مایه و جان مایه نوآوری های خود ساخت. او می گفت شعر همه جاهست، در گوشه خیابان، در لب های یک آدم، در تاهای یک تصویر کولاژ، شعر هوایی است که فرو می بریم.« گفتارها»(1946) نخستین جنگ اوست که پره ور را تا پایه یک نویسنده فرا برد زیرا او در این نگاشته خود را« بیشتر همچون بدکار تا چهره ای ادیب» بازنموده بود. پره ور در برگ برگ « نمایش»(1951) و « باران و روزهای خوب»(1955) رویکردی باورنکردنی به زیبایی شناسی دارد و درآن از سازش کاری یا همرنگی که ویژگی زندگی ماست نشانی نمی گذارد
قهوه را
ریخت توی فنجان
شیر را
ریخت توی فنجان قهوه
شکر را
ریخت توی شیرقهوه
با قاشقی کوچک
آن را هم زد
شیر قهوه را خورد
فنجان را پایین آورد
بدون این که با من حرف بزند
سیگاری
روشن کرد
دودش را توی هوا
حلقه کرد
خاکستر را
توی جاسیگاری ریخت
بدون این که با من حرف بزند
بدون این که به من نگاه کند
پاشد
کلاهش را بر سر گذاشت
بارانیش
را پوشید
چون داشت باران می آمد
و رفت
زیر باران
بدون اين که با من حرف بزند
بدون این که به من نگاه کند
و من
سر به گريبان بردم
.و گريستم
Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler
Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder
Il s’est levé
Il a mis
Son chapeau sur sa tête
Il a mis
Son manteau de pluie
Parce qu’il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder
Et moi j’ai pris
Ma tête dans ma main
Et j’ai pleuré.
.بازنويسی اين سروده با يادآوری نام وبلاگ آزاد است
:برای يافتن نگاشته های ديگر درباره « ژاک پره ور»، اين نام را در گوگل بجوييد
Jaques Prévert
برچسبها: شعر فرانسه


1 Comments:
really nice, keep up the good work!
;)
ngr_d@yahoo.com
ارسال یک نظر
<< Home