عکس من
نام:
مکان: Paris, Il-de-France, France

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

پس از مرگم اگر


If, After I Die
Fernando Pessoa

پس از مرگم اگر
فرناندو پسوآ زاده ۱۳ژوئن ۱۸۹۳، ليسبون،پرتغال،/مرگ روزسی ام نوامبر ۱۹۳۵
محسن قادری

نوشتن درباره زندگی فرناندو پسوآ،درخشان ترين ستاره شعر نوين پرتغال که خود براستی به شناخت خويشتن خويش بسيار انديشيده و آن را دستمايه پاره زيادی از سروده هايش ساخته کاری بس دشوار است.در اثبات اين ادعا همين بس که او خود را چهار کس می شمرد: آلبرتو کايرو، ريکاردو ريز،آلوارو دوس کامپوس،و سرانجام خودش. و اين چهارکس بس گونه گون وناهمگن بودند از يکديگر؛ و سروده هايش هريک برخاسته و سروده يکی از اينان،با دستمايه ها و درون مايه هايی برآمده از درون هريک از ايشان

اما همگان اورا به نام پسوآ می شناسند: زاده ۱۸۹۳ در بندر ليسبون. پدرش را در کودکی از دست می دهد و مادرش بی درنگ به همسری ديگری درمی آيد. درشهر «دوربان»ازپدرخوانده ای که کاردار پرتغال است آموزه های انگليسی می بيند.در هفده سالگی به ليسبون بازمی آيد وسی سال تمام آنجا می ماند. به انگليسی و فرانسه برای شرکت های بازرگانی نامه می نويسد تا نانی به کف آرد و با رهايی از کار،حرف های دلش را بزند.

پسوآ سروده هايی دارد که به «هترونيمز»شناخته می شوند،واژه ای که درفرهنگ نامه ها اينگونه آمده:« دسته ای از واژگان با نگارش يکسان و معنا يا خوانش ديگرگون.»اما درفرهنگ سروده های پسوآ اين واژه برابربا سه چهره خيالی است که او ازخويشتن خويش برساخته است.آغاز پيدايی اين چهره های ناهمگن سال ۱۹۱۴است. در اين زمان است که سه چهره ديگر فرناندو زاده می شوند. پسوآ در نامه ای به تاريخ ۱۳ژانويه۱۹۳۵به آ. کاسيس مونتيرو،ازاين ماجرا می گويد. او از همان کودکی گفت و گوهای بی پايانی با شخصيت های خيالی دارد،آدم هايی که نه تنها آوايشان را می شنود که می بيندشان و بر ايشان نام می نهد.نزديک به سال ۱۹۱۲می کوشد سروده های کفرآميز بنگارد که دستاوردی برايش ندارد. با اين همه « رخساره کم رنگ» نويسنده آنها در او به جا می ماند:«بدون آن که بدانم «ريکاردو ريز» زاده شده بود».كمترازکمتر ازدو سال بعد،در پی سرهم کردن يک شوخی درباره شخصيت «ساکارنيه رو»، می کوشد گونه پيچيده ای از يك سراينده شباني بيافريند

«همان روزی که سرانجام دست شسته بودم،هشتم مارس ۱۹۱۴،بالای ميز بلندی رفتم،کاغذی برداشتم وهمچون هميشه که اگر بتوانم سرپا می نويسم،ايستاده آغاز به نوشتن کردم.وبه يک باره سی قصيده سرودم،در گونه ای ازبی خويشی که چند و چونش را نمی توانم گفت.روز پيروزی بزرگ زندگيم بود که ديگرهيچ گاه آن را نخواهم ديد. با اين عنوان آغاز کردم:«نگهبان رمه ها».چيزی که پس از آن رخ داد،نمودارشدن کس ديگری در من بود که به ناگاه نام آلبرتو کايرو را بر او نهادم. پوزش می خواهم از پوچی اين گزاره اما اين نخستين احساسی بود که در من رخ نمود: خدايگان بر من پديدار گشت

و او بی درنگ سی قصيده کايرو را سرود: «زود کاغذ ديگری برگرفتم و همان گونه بی پروا شش شعر سرودم که «چوآ اوبليکا»* از آن درآمد،بس ناب و شتابناک...اين بازگشت« فرناندو پسوآ آلبرتو کايرو» به خويشتن تنهای «فرناندو پسوآ» بود. يا بهتر بگويم،اين واکنش فرناندو پسوآ به «نابودگي»خودش همچون« آلبرتو کايرو» بود. واو خيلی زود رسيد به اينجا که به گونه «درونی و نا خودآگاه» پيروانی(حواريونی) برای کايرو بيابد. درباره پسوآ بسيار گفته و نوشته اند و اين سروده خود يکی از بهترين آنها می تواند بود

پس از مرگم اگر
پس از مرگم اگر بخواهند سرگذشتم بنگارند
كاری از آن ساده تر نخواهد بود
تنها دو تاريخ دارم،تاريخ زاد و مرگ
ازهرآن چه که تواند بود،روزها همه از آن من
ساده می توان وصفم كرد
به سان شوريده ای زيستم
و همه چيز را بی احساسی به دوستی گرفتم
آرزويی نداشته ام كه بر نياورده باشم
زيرا هرگزچشمی فروبسته نداشته ام
بسا که شنيدن نيزبرايم فراترازهمرهی ديدن نبوده است
دانستم كه همه چيز واقعی است و گونه گون از يكديگر
و اين را به چشم دانستم نه به انديشه
چرا که گر به انديشه می دانستم
همه چيز را برابر می يافتم
يك روز خود را خواب آلوده نوزادی يافتم
چشم بر بستم و خفتم
و اين گونه شاعر طبيعت بودم و بس


If, After I Die
If, after I die, they should want to write my biography,
There's nothing simpler
I've just two dates - of my birth, and of my death
In between the one thing and the other
all the days are mine
I am easy to describe.
I lived like mad
I loved things without any sentimentality
I never had a desire I could not fulfil,
because I never went blind
Even hearing was to me never more than
anaccompaniment of seeing
I understood that things are real
and all different from each other
I understood it with the eyes,
never with thinking
To understand it with thinking
would be to find them all equal
One day I felt sleepy like a child
I closed my eyes and slept
And by the way, I was only Nature poet


'Chuva Obliqua'*
نام سروده ديگری از پسوآ
برداشت با يادآوری نام وبلاگ آزاد است

Selected Poems translated from Fernando Pessoa by J.Griffin

برچسب‌ها: