wisprad

عکس من
نام:
مکان: Paris, Il-de-France, France

Tuesday، April 04، 2006

باربارا


Barbara
Un Poème par Jacques Prévert
Traduit en Persan par
M.M.Ghaderi
باربارا
محسن قادری

باربارا

یاد آر باربارا
*آن روز بارش بی پایان بود بر خاک برست
و تو لبخند زنان گام می زدی
سبکبال، خشنود، نمناک
به زیر باران

یاد آر باربارا
بارش بی پایان بود برخاک برست
و من در خیابان سیام به تو رسيدم
برلبت لبخند بود
و لبخند من ازاین بود

یادآر باربارا
تو که نمی شناختمت
تو که نمی شناختی ام
یادآر
یاد آر به هر رو آن روز را
از ياد مبر

مردی به زیر رواق رمیده بود
وبانگ می زد نام تو را
باربارا
به سویش دویدی تو در زیر باران
سبکبال، خشنود، نمناک
و در بازوانش فکندی خود را
یاد آر آن را باربارا

خرده مگیر گر تو می خوانمت
تو می خوانم همگانی را که دوست می دارم
گرچه تنها یک بار دیده باشم شان
تو می خوانم همگانی را که دوست می داشتم
حتی اگرنشناسم شان

یادآر باربارا
از ياد مبر
آن باران خوشبختی و خرد را
بر رخ نیک بخت خود
براین شهرنیک بخت
این باران به روی دریا را
به روی زرادخانه را
و برقایق آیند و روند به اوسان را

آه باربارا
چه بلاهتی است جنگ

چه گشته ای اینک تو
زیر این بارش آهن
زيربارشی ازآتش و پولاد وخون

راستی آن که درآغوشش بردی
عاشقانه
مرده است ناپیداست یا هنوز برجاست؟

آه باربارا
بارش بی پایان است بر خاک برست
بارشی چنان چون پیش
گو که این نه همان است دیگر و همه چیزی ویران گشته
بارش سوگ سخت وافسوس است
توفان هم نیست دیگر این
توفانی از آهن و پولاد وخون

ابرهايی بيش نيستند
که درمی گذرند چون سگان
که گم می شوند چو ايشان
دربارش باران بر برست
ومی پوسند به دوردست
دوردست، بسی دوردست تر از برست
وبه جا نمی ماند هيچ ازایشان
.بازنویسی با یادآوری نام ویسپرد آزاد است
.شهربندری فرانسه در استان بریتانی*


Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest ce jour-là
Et tu marchais souriante
Épanouie ravie ruisselante
Sous la pluie

Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest
Et je t'ai croisée rue de Siam
Tu souriais
Et moi je souriais de même

Rappelle-toi Barbara
Toi que je ne connaissais pas
Toi qui ne me connaissais pas
Rappelle-toi
Rappelle-toi quand même ce jour-là
N'oublie pas

Un homme sous un porche s'abritait
Et il a crié ton nomBarbara
Et tu as couru vers lui sous la pluie
Ruisselante ravie épanouie
Et tu t'es jetée dans ses bras
Rappelle-toi cela Barbara

Et ne m'en veux pas si je te tutoie
Je dis tu à tous ceux que j'aime
Même si je les ai vus qu'une seule fois
Je dis tu à tous ceux qui s'aiment
Même si je ne les connais pas

Rappelle-toi Barbara
N'oublie pas
Cette pluie sage et heureuse
Sur ton visage heureux
Sur cette ville heureuse
Cette pluie sur la mer
Sur l'arsenal
Sur le bateau d'Ouessant

Oh Barbara
Quelle connerie la guerre

Qu'es-tu devenue maintenant
Sous cette pluie de fer
De feu d'acier de sang

Et celui qui te serrait dans ses bras
Amoureusement
Est-il mort disparu ou bien encore vivant

Oh Barbara
Il pleut sans cesse sur Brest
Comme il pleuvait avant
Mais ce n'est plus pareil et tout est abîmé
C'est une pluie de deuil terrible et désolée
Ce n'est même plus l'orage
De fer d'acier de sang

Tout simplement des nuages
Qui crèvent comme des chiens
Des chiens qui disparaissent
Au fil de l'eau sur Brest
Et vont pourrir au loin
Au loin très loin de Brest
Dont il ne reste rien.
Poème Par: Jacques Prévert

برچسبها:

Monday، October 31، 2005

گريزان تن

عكس:هميلا وكيلي


Im the escaped one
Fernando Pessoa
Translated in persian by
M.M.Ghaderi

Im the escaped one
After I was born
They locked me up inside me
But I left.
My soul seeks me,
Through hills and valley,
I hope my soul
Never find me.


گريزان تن

فرناندو پسوآ(۱۸۸۸-۱۹۳۵)ليسبون،پرتغال
محسن قادری

گريزان تني ام
كس پی زادن
به بند درونم نهاده اند
.باز رسته ام اينك
باز می جويدم جان
بر جا دره و هامون
.كاش نيابدم هرگز

.برداشت با يادآوری نام ويسپرد آزاد است
Fernando Pessoa

برچسبها:

Saturday، October 22، 2005

گزين گويه هاي رنه شار




René Char
(1907-1988)

گزين گويه های رنه شار
ليل سورلاسورژ،۱۴ ژوئن ۱۹۰۷،فرانسه
نوزده فوريه۱۹۸۸

محسن قادری
M.M.Ghaderi

درسخت ترين طوفان،هميشه مرغكي هست كه تسكين مان دهد،
همان مرغك بي نام و نشان كه پيش از پروازمي خواند

شاعر از الهام مي ميرد،چون آدم سالخورده كه از سالخوردگي.
مرگ براي شاعرهمچون نقطه پايان است بر نوشتار

به هوش باشيد:همگان شايسته رازگويي نيستند

هميشه وصيتي برميراث ما مقدم است

ما در آينده ايم.و اينك بنگر فردا را كه بر زمين فرمان مي راند

سخن بيش از آن خاك مي پراكند كه گوركن

نمي توانيم شعري بيآغازيم بي آنكه درباره خود وجهان اندك خطايي نكرده باشيم،
بدون اندك معصوميتي در واژه هاي آغازين

شاعر نمي تواند چندان در لفاف فعل بماند.
او بايد درسرشك هاي تازه غرقه گردد واز اسلوب خويش فراتر رود

هميشه زندگي خود را برغروبي باشكوه مي آغازيم

براي آنكه بهترين نور را برافشانيم بايد از کورسوها رنج بريم

خاكي كه دانه مي پذيرد غمين است.
دانه كه همه چيزش را به خطر مي افكند خوشبخت

نمي خواهم باشم و زندگي كنم جز در هوا و در آزادي عشقم

بايد مرد باران و فرزند هواي خوب بود

با آن كس كه دوست مي داريم، ازسخن گفتن بازمانده ايم
اما اين سكوت نيست

اشك ها بر رازداران بي اعتنايي مي كنند

اگر نبود سپر اندوه، قلب از زدن باز ايستاده بود

جز براي دوست داشتن سر خم نكن.پس از مرگ نيز دوست بدار

آدم بي نقص مثل كوهستان بي اشكفت است.
چنين آدمي خوشايند من نيست

شعر عشقي است برخاسته از اشتياق،اشتياقي در دل مانده

پذيرفتن چهره را روشن مي سازد و نپذيرفتن به آن زيبايي مي بخشد

ما در دوراهه اشتياق به شناخته شدن و نوميدي از شناخته شدن هستيم

ابديت نه چنان درازاست كه زندگي

درپيشگاه ديگران آن چيزي رادرپيش گير كه تنها به خود وعده كرده اي.
اين قرارداد توست

بنيان ها را همواره چيزهاي بي پايه وبنيان به تهديد مي فكنند

امضاي خود را بر چيزي نه كه روشن سازد نه تاريك

زيستن،پافشردن بر اتمام يك خاطره است

در تيرگي ها، نه يك جا كه همه جا از آن زيبايي است

حقيقت گاه اميد را از ميان برمي دارد.
از همين روست كه اميد برخلاف انتظار به جا مي ماند

راه هايي كه از مقصد سرزمين هايشان نمي گويند،راه هاي محبوبند

عمل، بكر است حتي در تكرار

آدمي توانا به كاري است كه گمان نمي برد

با زندگي دو كار مي توان كرد:
به رويا ديدن يا تحقق بخشيدنش

شعر، زنده به بي خوابي جاودان است

چگونه مي توان زيست وناشناخته اي پيش رونداشت

در پايين برگ سفيد زندگي،شعر تنها امضايي است كه مي درخشد



Au plus fort de l'orage, il y a toujours un oiseau
pour nous rassurer. C'est l'oiseau inconnu,
il chante avant de s'envoler

Le poète meurt de l'inspiration
comme le vieillard de la vieillesse.
La mort est au poète ce que le point final est au manuscrit

Prenez garde : tous ne sont pas dignes de la confidence

Notre héritage n'est précédé d'aucun testament

Nous sommes au futur. Voici demain qui règne aujourd'hui sur la terre

La parole soulève plus de terre que le fossoyeur ne le peut

On ne peut pas commencer un poème
sans une parcelle d'erreur sur soi
et sur le monde, sans une paille
d'innocence aux premiers mots

Le poète ne peut pas longtemps demeurer
dans la stratosphère du verbe.
Il doit se lover dans de nouvelles larmes
et pousser plus avant dans son ordre

Nous commençons toujours notre vie
sur un crépuscule admirable

Il faut souffler sur quelques lueurs
pour faire de la bonne lumière

La terre qui reçoit la graine est triste.
La graine qui va tout risquer est heureuse

Je ne puis être et ne veux vivre
que dans l'espace et dans la liberté de mon amour

Il faut être l'homme de la pluie et l'enfant du beau temps.

Avec ceux que nous aimons,
nous avons cessé de parler, et ce n'est pas le silence

Les larmes méprisent leur confident

S'il n'y avait pas l'étanchéité de l'ennui,
le coeur s'arrêterait de battre

Ne te courbe que pour aimer.
Si tu meurs, tu aimes encore

Un homme sans défauts
est une montagne sans crevasses.
Il ne m'intéresse pas.

Le poème est l'amour réalisé du désir demeuré désir

L'acquiescement éclaire le visage. Le refus lui donne la beauté.

Nous sommes écartelés entre l'avidité de connaître
et le désespoir d'avoir connu

L'éternité n'est guère plus longue que la vie

Tiens vis-à-vis des autres
ce que tu t'es promis à toi seul. Là est ton contrat

L'essentiel est sans cesse menacé par l'insignifiant

Signe ce que tu éclaires, non ce que tu assombris

Vivre, c'est s'obstiner à achever un souvenir

Dans nos ténèbres, il n'y a pas une place
pour la beauté. Toute la place est pour la beauté

Le réel quelquefois désaltère l'espérance.
C'est pourquoi, contre toute attente,
l'espérance survit

Les routes qui ne disent pas le pays de leur destination,
sont les routes aimées

L'acte est vierge, même répété

L'homme est capable de faire
ce qu'il est incapable d'imaginer

Il n'y a que deux conduites avec la vie :
ou on la rêve ou on l'accomplit

La poésie vit d'insomnie perpétuelle

Comment vivre sans inconnu devant soi

La seule signature au bas de la vie blanche, c'est la poésie qui la dessine

René Char

برچسبها:

Friday، September 30، 2005

نواي باده

William Butler Yeats
(1865-1923)
Dublin, Ireland
محسن قادري

نواي باده
ويليام باتلر ييتس

سراينده ايرلندي
باده ازدهان به درون مي تراود
.وعشق از چشم
پيش از سالخوردن و مردن
اين تنها چيزي است
.كه به درستي در مي يابيم
باده به كام مي كشم
آه مي كشم و به تو مي نگرم

A DRINKING SONG

WINE comes in at the mouth
And love comes in at the eye;
That's all we shall know for truth
Before we grow old and die.
I lift the glass to my mouth,
I look at you, and I sigh.

برداشت با يادآوري نام ويسپرد آزاد است

برچسبها:

Wednesday، September 14، 2005

مرگ خواهد آمد

Death Will Come with Your Eyes
By Cesare Pavese(1930-1950)

مرگ خواهد آمد و از چشمان تو خواهد نگريست
چزاره پاوزه
محسن قادري

چزاره پاوزه،داستان نويس،سراينده و پژوهشگر ايتاليايی در شهر«تورين» به تحصيل پرداخت ودر۱۹۳۰ پايان نامه خود را درباره والت ويتمن سراينده بزرگ امريکايی نگاشت و در ۱۹۳۲«موبی ديک»هرمان ملويل را به ايتاليايی برگرداند و سپس کارهای جان دوس پاسوس،ويليام فاکنر،دانيل دفو،جيمز جويس و همچنين چارلز ديکنز را.از۱۹۳۰ با نشريه«کولتوره»(فرهنگ)همکاری می کند و نگاشته هايی درباره ادبيات امريکايی می آفريند و گزين سروده های خود«کار خسته می کند»را پديد می آورد که در۱۹۳۶به چاپ می رسد،در همين سال استاد زبان انگليسی می شود

در ۱۹۳۵به جرم کوشش های فاشيست ستيزانه دستگير و هشت ماه به کالابريا رانده(تبعيد)می شود.در۱۹۳۹«تابستا ن زيبا»را می نويسد که تا ۱۹۵۰(سال مرگش) به چاپ نمی رسد.پس از جنگ دوم جهانی در«سرا لونگا دی چرا»خانه می گزيند،سپس در رم،ميلان و سرانجام «تورين».دراينجا برای انتشارات «اينائودي» کار می کند.او در همه سال های زندگيش دست از نوشتن بر نداشت.در۱۹۴۹داستان «ماه و آتش ها»(در ايران:«ماه و آتش»)را می نويسد.پاوزه از نسل نويسندگان و روشنفکران ايتاليايی هم روزگار فاشيسم موسولينی است که در کنار ديگرنويسندگان خودساخته ای چون «اليو ويتوريني»(رمان جاودانه اش:« گفت و گو در سيسيل».)، آنتونيو گرامشی(در گستره انديشه سياسی)،اينياتسيو سيلونه(بس شناخته در ميان دوستداران ايرانی ادبيات ايتاليايی)،لويجی پيراندللو ونويسندگان ديگر،در بالندگی ادبيات نوين ايتاليايی(خواه در گستره نگارش و خواه برگردان ادبی) در دوره دشوار جنگ و سرکوب فاشيسم کوشش بسيار نمودند.پاوزه سبکی آشکارا واقع نگر داشت.درون گرايی، تلخ انديشی و تنهايی او و نيز پايان غمبارش «بر جاده نمناک» زندگی،صادق هدايت را به ياد خواننده ايرانی می اندازد.چزاره پاوزه در۲۶ اوت۱۹۵۰در اتاق هتلی در تورين خودکشی کرد

کتاب شناسی
فرياداگوستو(۱۹۴۶)/گفت و گو با لئوکو(۱۹۴۷)/پيش از خروس خوان(۱۹۴۹)/تابستان زيبا(۱۹۵۰)/ماه و آتش (۱۹۵۰)کسب و کار زيستن (۱۹۵۲،چاپ پس از مرگ پاوزه).از ميان کارهای پاوزه، ماه و آتش(با دو برگردان)،«رفيق »و رمان ديگری به نام «روستاهای تو» و همچنين پاره ای از سروده هايش به فارسی برگردانده شده اند

شايد نخستين بارنادر نادرپور بود که در سال ۱۳۵۵در کتاب«هفت چهره از شاعران معاصر ايتاليا» (با همکاری جينا لابريو کاروزو) [کتاب های پالتويی اميرکبير]چند سروده پاوزه را به فارسی برگرداند.سروده زير يکی از اين کارهاست که سال ها پيش در آنجا خوانده بودم،با برگردانی خيره کننده و به ياد ماندنی...اما چه سود که امروز بيشتر پاره های اين سروده را به فراموشی سپرده ام...نادرپور اينگونه آغاز كرده بود:«مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگريست».برگردانی توانمند از سراينده ای چيره دست و يکه. چه بسا برخی از يادمان های آن برگردان به گونه ناخودآگاه به اين برگردان راه يافته باشد...چه باك!

مرگ خواهد آمد و ازچشمان تو خواهد نگريست
مرگ خواهد آمد و از چشمان تو خواهد نگريست
مرگي كه از بام تا شام همراه ماست
گنگ و بي خواب،همچون افسوسي كهنه
يا رذالتي كور.
چشمانت كلامي بيهوده خواهند بود
فريادي خاموش،سكوتي.
و تو هر بامداد به آنها مي نگري
خميده بر آينه،تنها.
آه،اي اميد عزيز
آن روز ما نيز خواهيم دانست
كه زندگي تنها تويي و بس.

مرگ براي هر كسي چهره اي دارد.
مرگ خواهد آمد و ازچشمان تو خواهدنگريست
مرگ همچون پايان رذالت
چون ديدن رخساره اي مرده درآينه است
همچون گوش سپردن به لب هاي فروبسته.
فرو مي رويم خاموش در مغاک


Death Will Come with Your Eyes

Death will come with your eyes
This death that accompanies us,
From morning till night, sleepless
Deaf, like an old regret
Or a stupid vice.
Your eyes,
Will be a useless word.
A muted cry, a silence
As you see them each morning
When alone you lean over .
The mirror.
O cherished hope
That day we too shall know.
That you are life and nothing
For everyone death has a look
Death will come with your eyes.
It will be like terminating a vice
As seen in the mirror.
A dead face re-emerging.
Like listening to closed lips.
We'll go down the abyss in silence

برداشت با يادآوری نام وبلاگ آزاد است

برچسبها:

Tuesday، September 13، 2005

فرياد

فرياد
سيمون آرميتاژ
محسن قادري

سيمون آرميتاژ،سراينده و داستان نويس انگليسي در ۱۹۶۳ زاده شد.او تا كنون ده گلچين از كارهايش به چاپ رسانده كه جوايز بسياری را برای وی به همراه داشته است.فرياد نخستين گلچين اوست كه در امريكا به چاپ رسيده و كارهاي سی سال پيش تا كنون او را در بر می گيرد.سيمون آرميتاژ تا سال ها يكی از پر هوادارترين سرايندگان انگليس بود.او اكنون در هولمفرت انگستان زندگی می كند. فرياد سروده ای بس ساده و تلخ می نمايد كه همزمان در دو جهان آشنا و گمگشته می گذرد.همچون كشاكشي ميان مرگ و زندگی، سياست،كودكي، ياد، ارزش های از دست رفته و...برابر واژه بانگ، فرياد، داد، غريو، هوار،جار و مانند آن می توانند برای سرنام اين سروده به کار روند. شيوه نگارش شکسته در برگردان اين سروده ،از سادگی آن می آيد

فرياد
دوتايی اومديم تو حياط مدرسه
من و پسری كه
.اسم و قيافه اش يادم رفته
می خواستيم زير و بم صدای انسان دستمون بياد
او می بايست هرچي که براش مهم بود رو فرياد می زد
و من می بايست از اون ور
دست تکون می دادم که بگم
صدا می رسه
او از اون ور پارك فرياد زد
،من دست تکون دادم
.صدا اون ورتر بود
او از اون سر جاده فرياد زد
از پای تپه
«از پشت دکل ديدبانی «فرت ول فارم
من دست تکون دادم
او از شهر رفت
رفت تا سر بيست سالگی كشته شه
و گلوله
تو سقش داغ بگذاره
،تو غرب استراليا
.پسری كه اسم و قيافه اش يادم رفته
حالا می توانی دست از فرياد زدن برداری
.چون هنوز صدات به گوش می رسه


The Shout
We went out
Into the school yard together, me and the boy
Whose name and face
I don't remember. We were testing the range
Of the human voice:
He had to shout for all he was worth,
I had to raise an arm
From across the divide to signal back
That the sound had carried.
He called from over the park — I lifted an arm.
Out of bounds,
He yelled from the end of the road,
From the foot of the hill,
From beyond the look-out post of Fretwell's Farm —
I lifted an arm.
He left town, went on to be twenty years dead
With a gunshot hole
In the roof of his mouth, in Western Australia.
Boy with the name and face I don't remember,
You can stop shouting now, I can still hear you.

بازنويسی اين نوشته با يادآوری نام ويسپرد آزاد است

برچسبها:

Tuesday، September 06، 2005

روح


Comédie de la soif
Arthur Rimbaud
داستان تشنگي
آرتور رمبو
۱۰نوامبر ۱۸۹۱ /۲۰اکتبر ۱۸۵۴
محسن قادري

روح

پریان جاودان دریا
بخش کنید آب پاک را
!ونوس،خواهر نیل رنگ
!مدِ پاک برآگن
!یهودیان سرگردان نروژ
مرا از برف بگویید
!کهنه راندگان دلبند
مرا از دریا بگویید

من- نه، دیگراین نوشیدنی های ناب
این غوطه خوردن ها از پی جام
این افسانه ها و رخسارها
سیرابم نمی کنند
،خنیاگر!تشنگی شوریده رنگ من
،هیولای ُنه سر بی دهان
که ره می برد به درون وغم می آگند
.دختر تعمیدی توست
مه۱۸۷۲


L’ESPRIT
éternelles Ondines,
Divisez l’’eau fine.
Vénus, sœur de l’azur,
Emeus le flot pur.
Juifs errants de Norwège,
Dites-moi la neige.
Anciens exilés chers,
Dites-moi la mer.
MOI—Non, plus ces boissons purres,
Ces fleurs d’eau pour verres ;
Légendes ni figures
Ne me désaltèrent ;
Chansonnier,ta filleuleC’est ma soif si folle
Hydre intime sans gueules
Qui mine et désole.

.بازنويسی اين برگردان با يادآوری نام ويسپرد آزاد است

برچسبها: